شلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام
من بهتر شدم و الان از زیر کوهی از کمپوت و آبمیوه در خدمتتون هستم بابا کلی خجالتم دادید یه عالمه میسییییییییییی ،شانس آوردم که این دنیا مجازیه وگرنه من این همه کمپوت رو چیکار می کردم؟؟؟؟؟؟
گلوم دردش کم شده بودا این شکلاتهای ولنتاین اثر کرد و دوباره صدام گرفته و گلوم درد میکنه
راستی ولنتاین همتون مبارررررررررررررررررررک 
جالب اینجاست که من اول پاییز واکسن آنفولانزا زدم و هرسال نهایتا یه سرما خوردگی معمولی داشتم که زیاد هم طول نمیکشید آماااااااااااااااااا امسال فقط همون انفولانزا رو نگرفتم وگرنه انواع . اقسام ویروسهای جدید رو پذیرا بودم.
بعدشم اینکه من از مدرسه رفتن متنفر بودم و همیشه دوست داشتم مریض بشم و نرم (کلا به تحصیل و طی کردن مراحل علمی علاقمند بودم)اما در تمام مدت محصل بودن یه بار اینجوری مریض نشدم حتی آبله مرغون رو هم ۳ سال پیش گرفتم:( جدا من انسان خوش شانسی هستم.
خب تا اونجا گفتم که من برای اولین بار رفتم تریای تئاتر شهر اونم یواشکی.
خاطره های اولین کار هم قشنگن هم دوست داشتنی هم تکرار نشدنی ، آخر کار زمان ریورانس (همون تعظیم و تشکر آخر) وقتی میومدیم روی صحنه من جلوی صحنه سمت چپ می ایستادم و بعد از ما بازیکرای اصلی میومدن .هیچوقت جرات نگاه کردن به تماشاچی ها رو نداشتم حتی روزی که می دونستم مامان و بابا اون بین هستن باز هم نگاه نکردم،همون موقع هم اگر کسی گل آورده بود میومد و میداد،به هر کسی که از دوستام و ... هم میومد میگفتم گل نیارن یا پشت صحنه بهم بدن.این کاسپر خنگول هم اومد برام گل هم آورد(یادته کاسپر؟؟؟؟؟)
یه شب هم یه پسره اومد تقریبا۲۴-۲۵ ساله تا سرموبالا آوردم یه ۵ تومنی گذاشت کف دستم و خندید و رفت
.هم تعجب کردم هم خنده ام گرفته بود وقتی اومدیم پشت صحنه داشتم گریمم رو پاک میکردم دیدم میگن یه آقایی پشت صحنه کارت داره .خودش بود همچنان میخندید،عجله داشتم که زودتر لباسمو عوض کنم .ازم پرسید فردا کی میای برای گریم ؟ساعت رو گفتم و اون رفت و من همچنان گیج بودم که این کی بود و چرا یه کم عجیب بود.(اون موقع هنوز به رفتار عجیب تئاتری ها عادت نداشتم اینکه میگم عجیب رو بعدا توضیح میدم )من دختر بچه ای بودم که تازه وارد اجتماع شده بود محیطی که تا قبل از اون درش بودم با این محیط خیلی فرق داشت اینجا خیلی عجیب بود ادماش رفتارها برخوردهاو...من قبلش یه سری دوست دختر و پسر داشتم با یک سری رفتار های تعریف شده اما توی این محیط تقریبا هیچ چیز تعریف شده نبود یا حد اقل برای من هنوز همه چی غریب بود.
فردای اونروز تا دیروقت تو دانشگاه کلاس داشتم ترم یکی بودم و هنوز با راه و رسم پیچوندن کلاس و... اشنا نبودم با استادم صحبت کردم که زودتر برم تا به گریم برسم .
اینم بگم که اون موقع دانشگاه ما هر سال دانشجوی تئاتر نمیگرفت یعنی تمام سال بالایی های ما داشتن پایان نامه هاشونو تحویل میدادن و تقریبا توی دانشگاه ما تنها دانشجویان تئاتر بودیم که البته یک سری مهر اومده بودن و ما تکمیل ظرفیتی ها آبان ترممون شروع شده بود،این نبودن سال بالایی ها باعث میشد که کسایی که کار تئاتر کردن هم توی دانشگاه کم باشن و من چونکه اون موقع اجرا داشتم مثلا برای خودم کسی بودم:)نه اینکه حالا خبری باشه ها ولی هم کلاسی هام عموما هیچ کار تئاتری نکرده بودن و فقط یکی دو نفر قبل از دانشگاه مثل من کارای کوچیک کرده بودن.
خلاصه من اونروز وقتی رسیدم دم تئاتر شهر دیدم که همون پسره با چند نفر دیگه داره صحبت میکنه تا منو دید اومد طرفم و بهم گفت برو پایین منم میام.
برام عجیب بود قبلا گفتم که ورود به تئاتر شهر کار ساده ای نیست اونم رفتن به پشت صحنه کاری که جزو عواملش نباشی.با خودم فکر کردم هه این خبر نداره راه نمیدنش و رفتم پایین.
تازه گریمم تموم شده بود از اتاق اومدم بیرون دیدم منتظره داشتم شاخ در میاوردم همچین با دستیار کارگردانمون گرم گرفته بود انگار چند ساله دوستن.
منو بگو فکر میکردم اینو راه نمیدن ،اسمش هومن بود اون روز فهمیدم که تئاتریه و مشغول کارگردانی یکی از نمایشنامه های ساموئل بکت هست که اتفاقا من اون متن رو خیلی دوست داشتم.تازه قضیه داشت برام روشن میشد.
تا اون موقع فکر می کردم حتما میخواد پیشنهاد دوستی بهم بده ولی اینم یه چیز عجیب دیگه بود من خودمو آماده کرده بودم بهش بگم نه!!!!!!!!!! اما اون به من پیشنهاد دوستی نداد فقط یه کم حرف زد و از کارش گفت و... بعد هم رفت ،راجع به من هم همه چی رو میدونست.
کم کم به روزای آخر اجرا نزدیک میشدیم و این خیلی سخت بود،هومن هم هر روز به صورت کاملا تصادفی جلوی من سبز میشد و یه چند دقیقه از هر دری حرف میزد و می رفت.طراح حرکات موزونمون همون که گفتم تو فرانسه دوره دیده بود بعضی شبها که اجرا دیر تموم میشد بهم میگفت بمون من میرسونمت.خیلی از من بزرگتر بود کم کم ۱۵ سال منم رو این حساب باهش میرفتم یه شب غیر مستقیم بهم پیشنهاد دوستی داد ،فرداش من به یکی از بچه ها گفتم این یارو از سنش خجالت نمیکشه؟؟؟و همینجوری داشتم غر میزدم
که دیدم داره با دهن باز نگام میکنه:نهههههههه !!!!!! به تو پیشنهاد داد دیشب؟؟؟؟؟گفتم آره چی شده؟؟؟؟؟گفت چند شب پیش به من پیشنهاد داد و خلاصه چشمتون روز بد نبینه که وقتی به بقیه گفتیم کاشف به عمل اومد که آقا به نصف گروه پیشنهاد داده و به بقیه هم در شبهای بعد پیشنهاد داد.
دیگه این شده بود سوژه خنده و من فقط به عنوان طنز بهش نگاه میکردیم اونم به خیال خودش به هرکی پیشنهاد میداد خواهش میکرد که کسی باخبر نشه.و ما هر روز پشت صحنه ماجرای جدیدی داشتیم برای خنده و مسخره بازی،یه شب دوباره موقع رفتن به من و یکی دیگه از بچه ها که مسیرمون یکی بود گفت من میرسونمتون ما هم دیدیم دوتایی هستیم و دیروقته قبول کردیم
توی را هم طرف هیچی به روی خودش نیاورد و از کار حرف زدیم تا رسیدیم.
فرداش دوباره هومن سبز شد اما ایندفعه نمی خندید و خیلی عصبی بود فقط گفت :میشه خواهش کنم دیگه با ... نری خونه ؟(من مات زده بودم این از کجا میدونست؟؟؟)پرسیدم چرا؟؟؟؟
زیاد برام توضیح نداد فقط گفت که آدم خوشنامی نیست و توی تئاتر شهر همه اینو میدونن بعد هم رفت.کم کم چهره دیگه ای از اون محیط و آدماش داشت رو میشد که من نمیخواستم قبولش کنم .
(البته حرفهای هومن کاملا درست بود بعد ها که خودم وارد تئاتر شهر شدم همه چی دستم اومد اون اقا هم با دختر یکی از خانمهای بازیگر معروف دوست شد و بعد ۱ سال قرار شد ازدواج کنن و دختره هم کلی اینو دوست داشت اما یه دفعه نمیدونم کی چیزایی از گذشته طرف به دختره گفت و اینقدر از این و اون شنید و دید تا ازدواجشون بهم خورد دختره خیلی خوشگل بود و دوست داشتنی اما بعد این قضیه اونقدر از نظر روحی افسرده شد که خود کشی کرد ولی سالم موند و بعد هم دیگه ندیدمش تا شنیدم که از ایران رفت)
آخرین اجرا رسید بعد از کار همه گروه جمع شدیم توی تریا (این رسمه که کارگردان شب آخر همه رو مهمون میکنه و یه مهمونی توی تریا میگیرن و با هم خداحافظی میکنن) این دومین بار بود که میرفتم تریای تئاتر شهر.چند تا میز و چسبوندیم و همه گروه دورش نشستیم،کارگردان از همه تشکر کرد برای ما سخت بود اما بازیگرای اصلی به این خداحافظی ها عادت داشتن میگفتن و میخندیدن من بغض داشتم ،اون کسی که طراح حرکات موزونمون بود برای ما ۱۲ نفر تک تک فال حافظ گرفته بود و یک بیت از فال هر کسی رو داده بود خطاط نوشته بود و قاب کرده بود به عنوان یادگاری بهمون کادو داد . هنوز بعد از ۹ سال اون تابلو رو دیوار اتاقمه شعر من این بود:
چو در دست است رودی خوش بزن مطرب سرودی خوش
که دست افشان غزل خوانیم و پا کوبان سر اندازیم
کنارش هم ریز نوشته: برای ویوای عزیز ، یادمان همکاری در نمایش ... آذر ۱۳۷۷
وقتی خوندمش گریه ام گرفت اومدم برم سمت دستشویی یهو چشمم افتاد به یکی از میزها که هومن پشتش نشسته بود و داشت نگام میکرد.
اون ساعت معمولا تریا خلوته و کسی نبود غیر از گروه ما و هومن و یکی دونفر دیگه.
پشت سرم اومد دم دستشویی و گفت فردا میای ؟؟؟؟گفتم اجرامون تموم شد مگه نمیبینی چجوری بیام؟؟؟؟؟
هیچی نگفت انگار بغضمو حس میکرد یه کاغذ بهم داد شماره اش بود تا حالا هیچ چیزی راجع به صحبت تلفنی به من نگفته بود و شماره ای هم نخواسته بود.گفت امشب بهم زنگ بزن و رفت.
ما هم بعد از خداحافظی رفتیم و اولین کار من اونشب تموم شد،حال خیلی بدی داشتم.
شب به هومن زنگ زدم کلی حرف زدیم ازم پرسید فردا کی میتونی بیای تئاتر شهر؟؟؟
گفتم برای چی؟؟گفت میخوام ببرمت سر تمرینم ،کار رو ببینی.میدونست اون نماشنامه رو خیلی دوست دارم،کلی ذوق کردم اصلا ناراحتی تموم شدن کار یادم رفت و برای فردا قرار گذاشتیم.
ساعت تمرینش با فاصله بین دوتا کلاس من میخوند و قرار شد ظهر برم سر تمرین،وقتی رسیدم دم در بود یه کارت بهم داد که منو جزو اعضای گروهش معرفی میکرد،داشتم از خوشحالی پس میفتادم این برگه ورود دوباره من به تئاتر شهر بود.
رفتیم سر تمرینش و من با بچه های گروهش آشنا شدم و خلاصه این شد کار من هروقت توی دانشگاه کلاس نداشتم اگه میدونستم هومن تمرین داره میرفتم سر تمرین.فقط نگاه میکردم سنی نداشت ولی هنوز هم معتقدم که توانایی کارگردانی رو داشت و خیلی خوب از پس میزانسنها و... بر میومد اینو اون موقع نمیفهمیدم الان میفهمم .
وقتی میدیدم نمایشنامه ای که چند بار خونده بودمش اینجوری داره جلوی چشمم زنده میشه کیف میکردم فکر کنین یه داستانی رو خیلی دوست دارین بعد هر روز یه قسمت این داستان کم کم جلوی چشمتون زنده بشه خیلی لذت داشت همینطور که پیش میرفت من بیشتر عاشق تئاتر میشدم عین یه بچه ساکت میشستم و کار هومن و گروهش رو نگاه میکردم و یاد میگرفتم .یواش یواش دیدم نسبت به اون نمایشنامه تغییر کرد وقتی هومن و بازیگراش میشستن و متن رو تحلیل میکردن کیف میکردم و میومدم خونه دوباره متن رو از اول می خوندم و هردفعه ذهنم باز تر میشد،
یواش یواش احساس میکردم که تحلیلی که تو ذهن منه همونیه که اونا میگن و این باعث میشد اعتماد به نفسم بره بالا ،دیگه سر تمرینا ساکت نبودم منم حرفی داشتم برای گفتن و جالب اینجا بود که اکثرا هم درست بود هر روز بیشتر با اون گروه و همین طور هومن جور میشدم احساس میکردم دارم بزرگ میشم .تمام کتابایی که تو کیف هومن بود رو میگرفتم و میخوندم هرچی میخوندم بیشتر احساس میکردم هیچی نمیدونم و باز میخوندم همچنان عاشق تئاتر بودم خیلی بیشتر از قبل .
کم کم رابطه ام با هومن بیشتر میشد خیلی وقتهای خالیم رو باهاش میگذروندم سر تمرین یا بیرون.
بهمن ۷۷ بود که موبایلی رو که بابا برام ثبت نام کرده بود تحویل دادن دقیقا همین خطی که الان دارم و دلم نمیاد عوضش کنم .
موبایل دار شدن من کارمون رو راحت کرد دیگه مجبور نبودیم از شب قبل برنامه فردا رو چک کنیم و من هر وقت کلاس نداشتم و خبر دار میشدم تمرین دایره خودمو میرسوندم تئاتر شهر(فاصله دانشگاهمون با تئاتر شهر ۵-۱۰ دقیقه بود)
واییییییییییییییییییی خسته شدم مثلا من مریضم
خیلی وقته به هیچکدومتون سر نزدم ببخشیییییییییییییییییید
نوشته viva